سلام به همه دوستان
بعد از حدود یکی دو ماهی که در خدمتتون نبودیم امشب اودیم یه عرض
ارادتی بکنیم چون کلی دلمون براتون تنگ شده بود.
تصمیم گرفتم فصل دوم وبلاگ نویسیم رو اینطوری و با این قالب شروع کنم.
چی بگم از سالی که گذشت یا از تعطیلات یااز...........
هر چی بگم مهم نیست چون در هر حالت جفنگ میگم.
در طول این مدت ما چیزای عجیب غریب کم ندیدیم که مطلب برا نوشتن نداشته باشیم.
حالا نمیدونم از کدوماش شروع کنم. از خانمی بگم که یهو سر کلاس
یه جیغ بلند میکشه بعد معلوم میشه خانم خواب گربه دیده(شاید هم یه
چیز دیگه مثل ک ) یا از حرفهای (علی ب )که کلی تو وبلاگش به ما
حال داد و از ماتعریف کرد. علی که میگم همون ملق باز سابقه که لینکش هست.
حالا میخوام از ماهیت ملق باز براتون بگم. اولای ترم اول بود هممون
حسابی تو جو بودیم یه جورایی خودمون نبودیم این وسط یه پسر با قد
متوسط قیافه ای مظلوم و موهای کوتاه توجه ما رو به خودش جلب کرد.
من در جریان همین موضوع بود که حسابی خدا رو شناختم شاید همین
بابا بود که به ما درس خداشناسی داد چون من از این طریق بود که
فهمیدم هر کار خدا یه فلسفه ای داره چون اگه این پسر رو یه کم پر
حرف تر میکرد زبونش اجازه زندگی رو از ما می گرفت . چار کلام حرف
میزد ولی اونقدر تیز بود که رو گلو خط مینداخت.
تا حدودی میشه گفت بد اخلاق نبود ولی تا بخوای مایوس و شاکی از
همه از رشتش از این مملکت از باباش که چرا اینقدر حرفشو گوش می کنه.
فکر کنم تا اینجایی که گفتم یه آدم جالبی بود ولی عجله نکنین قسمت
دوم این بخش رو بخونین حسابی جالبه.